منِ مُبهم

از بزرگترین شهـــر شمالــی ایران

منِ مُبهم

از بزرگترین شهـــر شمالــی ایران

منِ مُبهم

به نام خداوند بخشنده ی مهربان



خانوم مُبهم هستم.

از بزرگترین شـهر شمالی ایران"رشــت"

خط خطی های ذهن ام را در اینجا می نویسم ،

اینجا امن ست.

حداقل برای من...

در واقعیت نمیشود خیلی از ،حرفها را زد!

محال است کسی را دنبال کنم و نخوانمش .

فقط بیشتر مواقع خاموشم مثل دنیای واقعیتم

خاموش وساکت...


کُپی باذکر منبع مانعی ندارد...



لینک کوتاه شده برای بلاگفایی ها:

http://l1l.ir/asil21

طبقه بندی موضوعی

۸۱ مطلب با موضوع «نگرش» ثبت شده است



ضجر آورترین کار برای من کاری بود که می دانستم اشتباهست اما انجامش دادم...

حالا سالهاست که گذشته ومن با یاد آوری آن اشتباه فقط یک کلمه به زبان می آورم: خاک بر سرت...


کاش میشد آن قسمتی از حماقتهایم که در مغزم بایگانی شده رو پیدا کنم واز آرشیو حافظه بلند مدت به سطل زباله انتقال بدم، درس گرفتیم حداقل دیگر به یادش نباشیم... 


منِ مُبهم
۳۰ دی ۹۵ ، ۰۱:۲۹

اغراق نکنم ،قصدش شستن تمام کوچه بود.

آن هم در این خشکسالی ...

نگاهش کردم، شاید بتواند معنی نگاهم را ترجمه کند.

اما نتوانست، زیرنویس لازم بود...

دست خودش نبود؛  فرهنگ در وجودش نهادینه نشده بود ...

واز او بی فرهنگ تر من بودم ! حرفی از اعتراض ام نزدم و رد شدم...

 

میدانید این روزها هیچکس کاراشتباهش را گردن نمیگرد...

وتو ترجیح میدهی ،سکوت کنی و آدم خوبه ی داستان بمانی...

 

 

واین سکوت کردن ها نهایت خودخواهیست...:(

 

 


 

منِ مُبهم
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۴:۱۰

این نوشته را یکی برایم فرستاد،خیلی دلم برایش سوخت:'(

خواستم بگویم بله ما وسطی ها همیشه در تاریخ مظلوم واقع شدیم...

هیچ نوشته ی ادبی برای وسطی ها نیست...

نه خبری از لیدری است ،نه خبری از نازداری...

ماها حکم آن خَیری را داریم که نمیخواهد ریا کاری کند ودلسوزی هایش مخفی ـست،به فکر همه هست اما در چشم ها نیست ،کارهایش دیده نمیشود ...

چون وسطی ها مستقل تر از این حرفها هستند که برای مقام کار کنند...

ماها فقط به چیزی فکر میکنیم که درست است..

ما ها تافته جدا بافته ایم...

ناراحت نباش رفیق

 


منِ مُبهم
۲۴ دی ۹۵ ، ۱۰:۵۴

هیچ زمانی ایده هایتان را برای کسی بازگو نکنید!!!

مخصوصا اگر آن طرف برادرتان باشد...:|

منِ مُبهم
۲۱ دی ۹۵ ، ۲۰:۲۸

فکرش را بکنید.

در خانواده ای به دنیا بیایی که پسر زا هستند ودر میان آن همه پسر تو تک دختر باشی .

دختری که وقتی بوسش میکنند صورتش را جلوی چشمها یشان پاک میکرد!!!

دختر نچسبی که وقتی نازش میکردند چشم غره تحویلشان می داد.

پادشاهی می کردم...

همه چیز خوب پیش میرفت ،تا اینکه خواهر کوچکم به دنیا آمد .

وتمام کاسه وکوزه مان را شکست.

شاید این موضوع میتوانست بهترین  دلیلی باشد تامتقاعدم کند که به روزهای خوش دل نبندم و واقع گرا باشم...

اما نخواستم متوجه باشم ،هیچ چیزی چه خوب وچه بد دایمی نیست...

وهمه یمان این اشتباه را بارها وبارها تکرار میکنیم...

ودل می بندیم به چیزهای گذری ...

وباز چوبش را میخوریم...

وباز دل می بندیم..

و..


واین داستان به همین شکل ادامه دارد...


منِ مُبهم
۲۱ دی ۹۵ ، ۱۱:۱۸



پشت این درخت روبروی نمایشگاه کتاب خاتم انبیا نشسته بودم ومنتظرم بودم تا فایزه(( کلیک ))بیایید تا به نمایشگاه کتاب برویم.

قرارمان ساعت 4:30دقیقه بود ،اما طبق معمول باز فایزه بدقولی کرد وساعت پنج دیدم آرام آرام به سمت خاتم انبیا می آید...

آنروز دیگر حرص نخوردم

چون می دانستم تا دوماه دیگر یک پسر تهرانی فایزه را برای همیشه با خودش می برد .

واین یعنی آغاز جدایی ما

قطعا هم هیچ پسری برای ازدواجش به دلتنگی دوستان همسر آینده اش نگاه نمیکنند...

حالا حاضرم ساعتها بنشینم وفایزه دیر کنند ...

من بنشینم واو بدقولی کند ...

من بنشینم  اما قلبم روشن بماند که او می آید... 

منِ مُبهم
۱۹ دی ۹۵ ، ۱۰:۲۷

الهی بمیرم برای آن دانش آموزی که قید مبهم را سرچ کرده .

وگوگل جان صفحه من را بهشون پیشنهاد کرده .

الهی بمیرم که در ذوقت خورد. .تو من را ببخش.

 در ادامه مطلب برایت توضیح دادم تا دست خالی از وبلاگم بیرون نروی:))


منِ مُبهم
۱۷ دی ۹۵ ، ۰۱:۵۴


   "سال 1363هشتپر "




منِ مُبهم
۱۵ دی ۹۵ ، ۱۶:۲۹
می دانید ته بد شانسی چیست؟

این است که در اوایل یک دهه به دنیا بیایی و فقط بخاطر 21روزدهه هفتادی محسوب وبازیچه خنده وشوخی دهه شصتی های اطرافت شوی....

واقعا چرا دهه شصتی ها نمی خواهند این بازی خبیثانه را تمام کنند.😒
منِ مُبهم
۰۹ دی ۹۵ ، ۰۰:۱۳

 

 

مثل غریبه ها از کنار هم گذشتیم.

او ویک پسر غریبه.

اصلا انگار نه انگار که هم را می شناسیم.

لبخندی که بر لبش بود تغییر کرد ،لبخند تلخی زد .

 

شوک آورترین این بود که چه دلیلی دارد از تو مخفی کند

کسی که همه رازهای هم را می دانید.

آدمها چقدر مخفیانه عوض می شوند...

حتی خواهرت

 

منِ مُبهم
۰۷ دی ۹۵ ، ۰۲:۴۲

یک دل دارد وهزار سودا!!!

دل اش هزاران راه می رود ...

در زندگیش هزاران نفر آمده اند ورفتند.

آخرش هم میخواهد کسی را داشته باشد که آفتاب ومهتاب ندیده باشد...

چیزی را درو میکنید که کاشته اید ..

تو دقیقا خود آن  دیــو سیاهی...


منِ مُبهم
۰۲ دی ۹۵ ، ۰۱:۱۸

یکی از خصلتهای خوب آقایون نسبت به خانوم ها این است که اگر از آنها نظر بخواهید راستش را میگویند ومثل خانومها ادا ندارند.

مثلا این را درست کردم تا Moبخورد ونظرش را بگوید...تا اگر مایه آبرو ریزی است خانه ی مادرم نبرم.

او هم خورد نه تنها گفت : بد مزه بود بلکه اعتراف کرد که الان دلپیچه دارد😎

یعنی عاشق این دل بست آوردنشان هستم...




منِ مُبهم
۳۰ آذر ۹۵ ، ۱۸:۴۰

بی جا کردی...

مگه من میذارم...

مگه دست خودته...

حرفشم نزن...

و....

همه ماگاهی به این جملات نیازمندیم.

این حرفها نشان دهنده این است که برای کسی مهم هستیم.قرار نیست شخصیت مهمی یاخاصی آنها را بگوید ،یک دوست مجازی هم می توانند با این حرفها جان یک وبلاگ را از دست توهم بلاگر نجات دهد.

بعضی بلاگر ها نیازمند این جملاتند.



تمام کسانی که میخوانمتان مگر دست خودتان است ،حرفش را هم نزنید بمانید ،بنویسید وبدرخشید💎

منِ مُبهم
۲۸ آذر ۹۵ ، ۰۱:۲۲

خانوم راننده: آخه به چه دلیل جریمه ام می کنید؟

پلیس : سرعت غیر مجاز خانوم ...

خانوم راننده : سرعتم زیاد بود ولی حواسم بود با دقت می روندم.

پلیس:   :/





خب همین حرفها را میزنید که میگویند خانم ها راننده نیستند.-__-


منِ مُبهم
۲۶ آذر ۹۵ ، ۰۰:۲۲

از بین هر صد نفر ایرانی یک نفر هست که قرمه سبزی دوست ندارد.

وازبین هر هزار ایرانی تنها یک نفر هست که قرمه سبزی را دوست ندارد ولی خوب میپزد .

وآن  یک نفر منم...




پ ن :رقمها را هم چشمی گفتم ...

منِ مُبهم
۲۵ آذر ۹۵ ، ۱۱:۲۹

پدرم نظامی بود .

وما در منطقه ی نظامی زندگی میکردیم.

وسرباز زیاد می دیدیم ؛از فراش مدرسه بگیرید تا نانوا های آنجا همه سربار بودند.

خانه مان هم به محل رژه صبحگاهی نزدیک بود وهر روز صبح صداها می آمد .

دلم برای سربازها میسوخت ،اما بیشتر از همه قلبم برای سربازها روی برجک میسوخت .

سربازهایی که یخ میزدند ،سربازهایی که آن موقع گوشی نداشتند ،سربازهایی که زیاد با خانوادشان رابطه نداشتند سربازهایی که در شهر خود خدمت نمیکردند و..

تک وتنها روی برجک...

برای خلاص شدن از مشکلات آن زمان نذری کردم 

که به 10سرباز روی برجک لقمه بدهم .

مشکلات آن زمانمان حل شد. 

اما نذری که کرده بودم غیر قانونی بود وادا نشد.

نیتم درست بود اما به غیر قانونی بودنش فکر نکرده بودم.

حال

سالهاست که من این نذر را ادا نکردم وسالهاست که از نسل سوخته گان  سربازی میگذرد....

 


 

منِ مُبهم
۲۴ آذر ۹۵ ، ۱۲:۰۱
 

خانه ی ما یک خاصیت خوبی دارد. 

آن هم انرژی مثبت در راه پله هاست.
هر مهمانی با دیدن آنها انرژی می گیرد وبا خوشحالی وارد خانه مان میشود.
با این چیزهای کوچک هم میشود کسی را خوشحال کرد.
کودک درونتان را قلقلک دهید:)
 
 
 

 
منِ مُبهم
۲۲ آذر ۹۵ ، ۱۴:۴۷
بهترین روزهای زندگی اش را فقط در دنیای مجازی می گذراند.

دلم برای هیچکس نسوزد ،دلم برای خواهرم می سوزد.

کاش با فرزندانمان دوست بودیم.

کاش فرزندانمان را هدفمند تربیت می کردیم.

کاش...

فقط می دانم دشمن به اهدافش رسید.

نسل بی خاصیت در حال پرورش هستند ...

کاش آدمها متوجه شوند .

کاش رخ دهد آن اتفاق عظیم...
منِ مُبهم
۲۰ آذر ۹۵ ، ۲۰:۴۴

 در جواب بعضی از دخترها در مورد سوال ،

 قیافه ام چطوره؟

در همه شرایط بگویید :عالی!!!

بعضی ها خوششان می آید دروغ شاخ دار بشنوند...

😔😔😔😔😔



منِ مُبهم
۱۹ آذر ۹۵ ، ۰۷:۱۴

زمان زیادی برد تا به این قضیه پی بردم ،

تا کسی که نمیخواهد(( در هرزمینه ای )) متوجه شود را ،

در گمراهی اش رها کنم...


کلیک



منِ مُبهم
۱۵ آذر ۹۵ ، ۰۹:۱۰

همان طور که نبات داغ ، قدرت برطرف کردن تمام مشکلات درونی رو دارد!!

حالا من یافتم

که چاره ی برطرف کردن گرفتگیه انگشتان ،کمر ،عضله های دست و پا به کل مشکلات بیرونی بدن، چیست😎

.

.

.

یک کیسه آب گرم ناقابل (B



منِ مُبهم
۱۴ آذر ۹۵ ، ۰۰:۳۲

بعضی وبلاگها را ،باید آهسته خواند.

نظر دادن؟ ،به هیچ عنوان...

حتی نباید دنبالشان کنی .

آرام آدرسشان را در پیوندها ذخیره کنید .

چون  اگر احساس نا امنی کنند وبفهمند تحت نظرند ؛

درِ وبلاگشان را تخته میکنند ومی روند...

وتو می مانی کلی حسرت ودلتنگی برای نوشته هایی که از خواندنش باز ماندی...http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_sad.gif

 

 

منِ مُبهم
۱۲ آذر ۹۵ ، ۲۲:۰۱

قطعا اگر چیزی به نام در ادب در وجودم نبود ،

در چشمان خیلی ها زل میزدم ومحکم میگفتم:

اااهههههه بسه دیگهه .کمتر زر بزنو دروغ بگو.😔

اوفففف



هر کس دیگر بود رودهایش دوبرابر باد میکرد.

اینها از چه ساخته شده اند که از رو نمی روند؟؟؟!!!!



منِ مُبهم
۱۰ آذر ۹۵ ، ۲۳:۱۷

فردا روز جهانی منع خشونت علیه زنان است.

ومن به این چالش دعوت شده ام ، که مدافع باشم.

اما من کسی هستم که در تمام زندگی ام مسولیت توجه به خواهرم را داشته ام...

وناخود آگاه از خشم به کار میگرفتم.کلیک

بی انصافیست که حال، مدافع باشم.

همه ما خشم هایی داشتیم یا داریم ،چون با راه های مقابله باخشم آشنا نبودیم نتوانستیم خشم را کنترل کنیم.

بنظرم بجای محکوم کردن خشم دیگران وموشکافی ،

 اول به خودمون نگاه کنیم.

چه خشم هایی ازما بیرون زده ا؟

خشم که فقط کتک ،تجاوز و...نیست ،

خشم حتی میتواند یک چشم غره باشد

یک فریاد

یک ...

منی که دارای خشم هستم وخشمهام لو نرفته اند ، حق انتقاد به خشم های لو رفته دیگر رو ندارم...



اگر تا آخر عمر بنشینیم ودیگران را محکوم کنیم ویا به دیگران موعظه کنیم ،هیچکس به حرفهایمان ذره ای توجه نخواهد کرد!!!

چون متاسفانه آدمها بعد انجام دادن کار اشتباه ،تازه متوجه میشوند که اشتباه کردند .

بهترست همان قانون به کارشان رسیدگی کند.


تنها کاری که باید کرد این است

اول خودمون رو اصلاح کنیم 

وبعده  آن ،

راههای کنترل خشم وآسیبهایی که باعث خشم هستند رو بشناسیم وبه فرزندان آینده انتقال بدهیم.

به امید اینکه شاید روزی خشم علیه همه نابود شد.



راستی چرا روز منع خشونت علیه مردان وجود ندارد؟؟

به نظر تان یکم غیر عادی نیست که مردان رو در مقابل زنان قرار میدهند...!!!!!

این خودش یک نوع تبعیض است ...


منِ مُبهم
۰۴ آذر ۹۵ ، ۲۳:۱۹

 

 

اعتراض دارم 

ماه آذر باید یک فصل میشد:)

واقعا چه کسی دلش آمد ،آذر به این قشنگی را جز پاییز سرد وغم انگیز حساب کند!!!

قدر آذر را بدونید ،چون قراره اتفاق های خوبی برای همه ی مان بیوفتد:)

 


 

منِ مُبهم
۰۲ آذر ۹۵ ، ۰۰:۱۴

-به نام خداوند بخشنده مهربان

-سپاس خدایی که آفریننده ی جهان است.

-بخشنده ومهربان است

-صاحب روز جزا است.

-[چرا با من اون کارو کرد؟؟؟ ]

-مارا به راه راست هدایت فرما

-[بعد نماز این کارو و اون کارو میکنم]

-نه از گمراهان



اگر به آن دنیا برویم وبخواهند ویدیو چک نمازهایمان رانشانمان دهند ،بیشتر نمازهایمان این شکلیست...

خدایــــا حضور قلبی وذهنی در نماز خواندن رو به همه اعطا بفرما.

دوباره ذهن ام درگیر شده ونمازهایم با تمرکز نیست:(


منِ مُبهم
۲۸ آبان ۹۵ ، ۱۳:۲۳


هر روز از کنار درخت خرمالویی رد میشوم .

 از اوایل قرمز شُدنش به آن توجه داشتم ،

هر وقت رد میشدم قربون صدقه اش میرفتم ،از بس که خوشرنگ وتُپل بود.

خواستم از آن عکس بگیرم ،که متوجه شدم صاحبش آن قسمتی که از دیوار بیرون بود را چیده.وقسمتهای داخلی رو نچیده!!!

بخاطر فکر خراب اش ناراحت بودم.

مگر قیمت یک کیلو خرمالو چقدر ست ؟؟؟

گفتم:

گدا خسیس وبدبخت




پ ن : فرومایه نباشد

منِ مُبهم
۲۲ آبان ۹۵ ، ۱۴:۴۷

اگر انسان منفعت طلبی هستید ،

به هیج وجه پایتان را در یک کفش نکنید تا به اُستادتان ثابت کنید حرف اش اشتباه بوده ویا اشتباه گفته ...

والا باید قید اهداف پیش رو ،را بزنید ؛مخصوصا اگر چشم هایش رو درشت کند ومتوجه بشود ضایع شده ،

مطمئن باشید در فکر اینست ،پوزتان رو به خاک بمالد😒



پ ن :یکی نیست به من بگه :بابا تو خودت عقل کلی ! لطفا یکم لال بمیر😔😔😔

منِ مُبهم
۱۷ آبان ۹۵ ، ۰۰:۰۲

بهترین قسمت زندگی اینکه باخودت در صلح باشی وراه به راه توهم نزنی.

کاش حرفای دیگران اینقدر مهم نبود که به دل بگیریم .

کاش آدم ها زبون مثل مار نداشتند.

کاش بلد بودیم چطور با مکانیزم بدنمون کار کنیم.


¤درجهان گریاندن آسان است.

اشکی پاک کن...

منِ مُبهم
۱۶ آبان ۹۵ ، ۱۰:۲۱



آدمهای قد کوتاه وقتی از قد کوتاهی خودشان حرصشان میگیرد.

به آدمهای قد بلند میگویند :دراز

یامیگویند :این به مغز اش خون نمیرسد.

در این مواقع سکوت کنید ،چون این آدمها از حسودی درونی ، در حال منفجر شدن هستند:))



پ ن :ای رشت عزیز خسته نشدی ؟؟؟چقد میباری!!!

منِ مُبهم
۲۷ مهر ۹۵ ، ۱۳:۱۷