منِ مُبهم

از بزرگترین شهـــر شمالــی ایران

منِ مُبهم

از بزرگترین شهـــر شمالــی ایران

منِ مُبهم

به نام خداوند بخشنده ی مهربان



خانوم مُبهم هستم.

از بزرگترین شـهر شمالی ایران"رشــت"

خط خطی های ذهن ام را در اینجا می نویسم ،

اینجا امن ست.

حداقل برای من...

در واقعیت نمیشود خیلی از ،حرفها را زد!

محال است کسی را دنبال کنم و نخوانمش .

فقط بیشتر مواقع خاموشم مثل دنیای واقعیتم

خاموش وساکت...


کُپی باذکر منبع مانعی ندارد...



لینک کوتاه شده برای بلاگفایی ها:

http://l1l.ir/asil21

طبقه بندی موضوعی

۲۷ مطلب با موضوع «رفیق» ثبت شده است




پشت این درخت روبروی نمایشگاه کتاب خاتم انبیا نشسته بودم ومنتظرم بودم تا فایزه(( کلیک ))بیایید تا به نمایشگاه کتاب برویم.

قرارمان ساعت 4:30دقیقه بود ،اما طبق معمول باز فایزه بدقولی کرد وساعت پنج دیدم آرام آرام به سمت خاتم انبیا می آید...

آنروز دیگر حرص نخوردم

چون می دانستم تا دوماه دیگر یک پسر تهرانی فایزه را برای همیشه با خودش می برد .

واین یعنی آغاز جدایی ما

قطعا هم هیچ پسری برای ازدواجش به دلتنگی دوستان همسر آینده اش نگاه نمیکنند...

حالا حاضرم ساعتها بنشینم وفایزه دیر کنند ...

من بنشینم واو بدقولی کند ...

من بنشینم  اما قلبم روشن بماند که او می آید... 

منِ مُبهم
۱۹ دی ۹۵ ، ۱۰:۲۷

بی جا کردی...

مگه من میذارم...

مگه دست خودته...

حرفشم نزن...

و....

همه ماگاهی به این جملات نیازمندیم.

این حرفها نشان دهنده این است که برای کسی مهم هستیم.قرار نیست شخصیت مهمی یاخاصی آنها را بگوید ،یک دوست مجازی هم می توانند با این حرفها جان یک وبلاگ را از دست توهم بلاگر نجات دهد.

بعضی بلاگر ها نیازمند این جملاتند.



تمام کسانی که میخوانمتان مگر دست خودتان است ،حرفش را هم نزنید بمانید ،بنویسید وبدرخشید💎

منِ مُبهم
۲۸ آذر ۹۵ ، ۰۱:۲۲
 

خانه ی ما یک خاصیت خوبی دارد. 

آن هم انرژی مثبت در راه پله هاست.
هر مهمانی با دیدن آنها انرژی می گیرد وبا خوشحالی وارد خانه مان میشود.
با این چیزهای کوچک هم میشود کسی را خوشحال کرد.
کودک درونتان را قلقلک دهید:)
 
 
 

 
منِ مُبهم
۲۲ آذر ۹۵ ، ۱۴:۴۷

 از اعتمادم سو استفاده کردند.

 اوایلش هنگ بودم اما تصمیم گرفتم بروم.

به جای دیگر پناهنده شدم.

ودیگر برای همیشه اقامت گرفتم وماندم.

یک سال از مهاجرتم میگذرد.

مهاجرت وبلاگی...

وبلاگم در بیان یک ساله شد:)

خیلی زودتر از آن چیزی که فکر میکردم به بیان عادت کردم.

اوایل برایم غریب بود یک گوشه چهار زانو و دست به سینه در کنار دکمه مرکز مدیریت مینشستم .

اما بعد دستم را گرفت وهمه چیز را به من نشان داد=)

از همه تشکر می کنم که از اول تا آخرش کنارم بودید

مرسی از  راضیه وعالمه وسوسن که اولین نفراتی بودن که مقدمم را گرامی داشتند😊

اُمیدوارم بیان  خوب بماند

درسته کمی خسیس وهمه چیز پولکیست...

اما امکاناتش واقعا عالیست...

هر چه باشد مثل بلاگفا خائن وخیانتکار نیست...

منِ مُبهم
۱۰ آذر ۹۵ ، ۰۱:۴۷


میدونید بدترین مُجازات آن دنیا چیست؟؟؟

این که خدا به شما توجه نکند چون این دنیا بهش توجه نکردید...

خدایا مگه نمیگی رفیقی...

پس تو هر دو دنیا رهام نکن  ...



منِ مُبهم
۱۵ آبان ۹۵ ، ۰۹:۵۵

اگر به من بدی کنی ،هیچوقت خوبی هایت را فراموش نکنم...


منِ مُبهم
۱۹ مهر ۹۵ ، ۱۸:۵۷

پول قرض گرفتن شیرینست ،اما پس دادن اش تلخ...


اگر کمی وجدان داشتیم ، به هیچ قیمتی نمی گذاشتیم ،


اعتبار ضامن خدشه دار شود.


حداقل کمی سیاست داشته باشید ،


که باز روی قرض گرفتن را داشته باشید.





پ ن:بعضی آدمها تجربه تلخی بهت میدهند ؛

تا عبرت باشد برای هر کسی قدم برنداریم.

منِ مُبهم
۱۲ مهر ۹۵ ، ۰۷:۱۳



فکر کن، بعد اون همه محبت وابراز دوستی و...


آخرش بفهمی فقط بخاطر برادرت ،با تو دوست بوده!!!






منِ مُبهم
۰۹ مهر ۹۵ ، ۰۸:۴۵

این را یادت باشد که هیچ کس 100٪قابل اعتماد نیست.


برای هر آدمی1٪ اخلاق بد در نظر داشته باش ،


تا از بروز  رفتارهای عجیب شوکه نشوی=[




پ ن:زندگی ام مثل فیلم هاست ؛غیر قابل پیش بینی ...

آدم خوبه ی زندگی ، آدم بده ی داستان میشه...

واقعا چرا؟!؟!

منِ مُبهم
۰۴ مهر ۹۵ ، ۱۴:۱۴


رفت وآمدم با بعضی از افراد کم است...

چون  باعث گناه میشوند!

وقتی رفت وآمد میکنم فقط غیبت وبدگویی می شنوم.

+بنظرم گاهی به جا نیاوردن یک فرضیه ،واجب تر از به جاآوردن اش است.

منِ مُبهم
۲۱ تیر ۹۵ ، ۱۲:۳۶

بعد یکسال بیخبری همدیگر را ملاقات میکنیم ٬کلی طلبکار میشود که چرا نیستی ؟!بی معرفت!

یکی نیست بگوید: تو خودت کجا بودی??انسان بامرام طلبکار !

زشته!

بخدا زشته!

وقتی یک نفر را بعد مدتی میبینید شرمند اش نکنید وحرفهای کلیشه ای نزنید :|

منِ مُبهم
۱۷ تیر ۹۵ ، ۰۲:۰۲

امروز دوستم بستری میشه براش دعا کنید



منِ مُبهم
۰۵ خرداد ۹۵ ، ۱۳:۱۱

چند روز پیش برای ما مهمان ناخوانده آمد.

 MOساعت 2بعدظهر یکی از همکارانش را به خانه دعوت کرد !!!ساعت2!!

هر چی MOاصرار کرده که غذابگیرم ،

گفته :نه!میریم خانه ی شما هر چی بود میخوریم.

آنوقت من ناهار کوکو داشتم:|


مجبور شدم دست به دامان مامانه MOبشوم:)

آنوقت آنها چی داشتند..... باقالا قاتق:0


یعنی ما اولین بار  ،به مهمونی که  رودربایستی داشتیم  ،باقلا قاتق دادیم:|

من در اون لحظه دیدم که

باقلا قاتق به ما  بخاطر این انتقام سنگینش پوزخند میزد(B

پیوست مربوطه با پست=>کلیک




منِ مُبهم
۱۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۱:۳۷

میگفت: خدا خیلی خسیس است .

گفتم :تا بحال برایش چه قدمی برداشتی ،که او برایت بردارد:|

.

.

.

ساکت شد.


منِ مُبهم
۰۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۳:۵۴

هر آدمی برای هدفی ساخته شده.


اما من الان فقط فقط مطمئنم ساخته شدم که همسایمونو نجات بدم!!!  :|


یک سار مشکی موذی مزاحم همسایمون یعنی گنجشکا میشه وهر روز میاد خونه وزندگیشونو بهم میریزه:(


از طریق صدای سوت سار میفهمم که اومده :@


میبینم که این دوتا رو شاخه درخت روبرویی نشستن وغصه میخورن:(


اونوقته که من وارد عمل میشم وسارو میترسونم

این شده کار هر  روزم:|



این شعر بی وزنم وبا زبانی ساده از بندست ،در وصف رسالتم وکمک به گنجشگ گفتم


میگن این دنیا هدف داره ،بدون               بایدزندگی کنی،تا آخرش اینجابمون

هدف اصلی تو از از زندگی چیه بگو؟        بهتره سکوت کنی،حرفی نزن،چیزی نگو

تابحال توزندگیت داشتی عدالت علی؟    توزندگیت کمک کردی به آدم علیل؟

چقدر حرف خدا رو کردی گوش             واس اهداف قشنگ ،چقدر کردی تو کوش؟

بیشتر ماآدمانظم جهان بِهم زدیم          واس اهداف غلط، تو یه اون دنیا ردیم!


                      به هدف کی میرسیم؟کی خوب میشیم؟

                         وقتی که بنده ی خوبش ،ما بشیم 

                



منِ مُبهم
۳۰ فروردين ۹۵ ، ۱۳:۱۸



قضاوت در مورد ظاهر ،خیلی ها را از اصل به فرع می برد. 

چرا باید یه عده رو با یک پوشش ،خوب وبا پوشش دیگر ، بد دانست ؟!

بر چه مبنایی این قضاوتها صورت میگیرد؟!

یادم است وقتی موهایم بیرون بود وبه یک فروشگاه مذهبی می رفتم احساس بدی داشتم وآنها فکر میکردنند فرشته هستند ومن شیطان ام!!!

ووقتی در ماه رمضان یا محرمی موهایم را می پوشاندم بچه های دانشگاه تحویلم نمی گرفتند!!!

درصورتی که من همان بودم وشخصیت درونیمم همان...

نمیدانم این لباس چیست که برای آدم ها شخصیت می آورد !!!!!؟؟؟؟

اگر یکی شما را فقط بخاطر تیپ وظاهر وقیافه تان خواست از زندگیتان بیرون اش کنید...



تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت



منِ مُبهم
۲۵ فروردين ۹۵ ، ۱۳:۳۴


اگر انتظار از  همه را کنار بزنیم میبینـــیم که خیلـــــی خوشبختیـــــم.





پ ن :این انتظار شامل حال همه اطرافیان میشه انتظار نداشتن از خانواده ،دوست ، آشنا ، فامیل ،غریبه و......

منِ مُبهم
۱۴ فروردين ۹۵ ، ۱۴:۵۱
کاشکی همه آدما مثل تو بودن
هم درکم میکنی ،
هم به من اعتماد داری ،
هم من را در اولیت کاریت قرار میدهی ،
هم به تفکرم احترام میگذاری ،
هم یک خانوم تحصیل کرده هستی که همیشه مشاورمی ،
هم با من راحت هستی ،
هم همیشه بیادمی
هم معرفت داری
هم اصلاحم میکنی
هم....
 
آخر مگر میشود یک آدم ،همه چیز تمام باشد ماشاءالله یعنی من هر چه بگویم کم گفته ام...
آنقدر جذبه دارد  که نمیتوانی ازاو دل بکنی .
خوش بحالش با این اخلاق های خوبش.

فقط یک اخلاق بد دارد خیلی بدقول است:))




یعنی بهترین آرزو برایتان این است که خدا یک رفیق عالی مثل فایزه به شمابدهد:)


منِ مُبهم
۲۳ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۳۹

یه آدمایی هستن که به آزادی-بیان تاکید دارن وخواهانش  هستند....

اما هیچ چیزی از آزادی-بیان نمی دانند !!!!هـــــــــــیچ چیز.

آزادی بیان بهانه است  ،فقط میخواهند نظر خودشان رل بالا نگه دارند وبه همه بگویند این درست است.

فقط کافیست برخلاف میلشون باشی ،باطن خبیث شان را رو میکنند.


خدا رو شکر  مبکنم که دوستانی دارم که اصلا شبیه هم فکر نمیکنیم 

 ولی شدیدا به عقاید هم احترام میگذاریم واصلا عقاید هم رابازیچه ومسخره نمیکنیم:)

احترام همیشه برای ما با این عقاید احترام می آورد:)





پ ن :اگر نظر مخالفی داریم با دلیل منطق حلش کنیم نه با جبهه گیری فحش ودعوا اینطوری فقط خودمان را زیر سوال میبریم.

منِ مُبهم
۰۷ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۴۵

بنده به شخصه معتقدم در هر خونه ای باید یک پسر باشد که  باعرضه باشد وبتواند گلیمش را از آب بیرون بکشد.

و ترجیحا بزرگتر باشد.

یعنی اگر برادرم نبود من خیلی چیزها رو دیرتر می فهمیدم ودیرتر یاد میگرفتم.

نیاز نبود خودم تجربه کنم خودش تجربه هایش را میگفت یا میپرسیدم جواب می داد.

وقتی در کنار دوستانم هستم نسبت به آنها خیلی چیزا را زودتر متوجه شدم ویاد گرفتم.

  هر رفیقی داشتم یا برادر نداشته یا برادرش کوچتر از خودش دارد.

برای همین خیلی به من رجوع میکنند ،همینجا میخواهم اعتراف کنم همه اینا از صدقه سری برادرم است:)


منِ مُبهم
۲۲ بهمن ۹۴ ، ۱۶:۱۲

حس خاص وعجیبیه برام بود وقتی که دوست دوران بچگیم الان بارداره

وتونستم سرمو روشکمش بذارمو گوش بدم

منتظرم تا خرداد بدنیا بیاد

خیلی خوبه میتونی باهاش هرکاری بکنی هیچکسم بهت هیچی نمیگه^__^


منِ مُبهم
۱۷ بهمن ۹۴ ، ۲۲:۵۲

15بهمن خاطره ساز ترین روز زندگیم

محاله یادم بره

چقد روزای خوب زود میگذره



منِ مُبهم
۱۵ بهمن ۹۴ ، ۱۵:۲۶

یه همکلاسی پسرداشتم که تر*نس بود ورفتار دخترانه داشت اما ابرو هاش بر نداشته بود وتا صحبت نمیکرد وراه نمیرفت متوجه نمیشدی تر*نس هست.

اون همیشه برخلاف پسرای دیگران جلو مینشست .

بیشتر بچهای کلاس ازش فرار میکردند ودوست نداشتن باهاش حرف بزنن

کلی باهام درد دل میکرد که مردم خیلی اذیتم میکنند.

حتی خودم شاهدم که پسرا از ته کلاس صداش میکردند وتیکه میپروندن ومیگفتن اونطوری نگاه نکن

بعد این چشم غره می رفت.

حتی وقتی سوال میپرسید استاد خندش میگرفت..

و....

اما

اطلاعات خوبی در مورد کرم های پوستی داشت واولین نفری بود که در مورد مشکل پوستیم کلی راهنماییم کرد.

وقتی باهاش صحبت میکردم برام مثل دختر می موند واصلا حس خجالتی بینمون نبود.

فقط یه مشکلی بود وقتی ازش فیسبوکشو خواستم ،به منم اعتماد نمیکرد میگفت میترسم فیسبوکم به پسرای دانشگاه بدی واذیتم کنند.



حالا این آدم با این همه مشکلات که خیلیاشم ننوشتم مریضه ،که از قصد رفتار دخترانه داشته باشه .

اون اختلالات هورمونی داشت .

نمی دونم مردم این کشور که میخوان با این آدما درست رفتار کنند واونا رو به اسم های مختلف نخونند.


منِ مُبهم
۰۲ دی ۹۴ ، ۱۳:۰۹

اصلا باورم نمیشد کسی فکر میکردم به روز باشه خیلی فکر بسته داشته باشه.

مامانِ دوستم رو میگم...

به دوستم گُفته ما وظیفه نداریم خرجتو بکشیم، برو کار کن کمک خرج بابات باش:|

 

منِ مُبهم
۰۳ آذر ۹۴ ، ۱۲:۱۶

 

وقتی دیدم بهترین دوستم هنوز با فامیل سابقم(الان جداشده) رابطه داره خیلی ناراحت شدم

نه اینکه حسود باشم نه خیلی برام روشن بود که چرا دوستمو تحویل میگیره

اون زمان من فقط به این فکر میکردم نکنه دوستم ازم بگیره

دلم برای خاطره هامون میسوخت.

واس همین خیلی خودخوری میکردم

تا اینکه یه شب به دوستم گفتم:

من دوست ندارم تو باهاش رابطه داشته باشی....

 

فکر میکردم دوستم میگه باشه هرچی تو بگی .

اما

 اون گفت :اگر من باهاش حرف بزنم حرصش در میاد ومیفهمه برای تو اصلا مهم نیست...

اما من نمیخواستم حرصش در بیاد اصلا از کل کل خوشم نمیاد هرکی باید سرش تو زندگی خودش باشه...

اما دوستم میگفت نه باید رابطه داشته باشم.

تعجب کرده بودم :اصلا فکر نمیکردم چنین کنه چون من اگر جاش بودم بدون چون وچرا قبول میکردم

 

بغضم ترکید وگریه کردم ومحل ترک کردم دوستم دنبالم اومد،

گفت: بخدا میخوام حرصشو در بیارم .

گفتم : نمیخوام ،اون میخواد ما رو باهم بد کنه تو متوجه نیستی.

خیلی حرفا زدیم...

آخرش دوستم گفت: شنونده باید عاقل باشه ،کسی که بخواد با حرفای اون بره بذار بره....

راست میگفت . به خودم اومدم کسی که میخواد بره دیگه ارزشی نداره ،

پس دیگه بهش اصراری نکردم دیگه هم پیگیر نشدم.

 

 

تا اینکه خودش گفت فلانی ما رو توخیابون دیدو تحویل نگرفت باید حالشو بگیرم.

من فقط براش پوزخندی زدم.

 

#این #داستان #واقعیت #بود

 

منِ مُبهم
۲۶ آبان ۹۴ ، ۱۲:۲۸

خیلی بده که یک آدم تحصیل کرده ومقام دار که سخران یکجا هست

ندونه که اسم ما*ریا اسم حضرت مر*یم هست

وبه اون مردم بگه که اسمهای عربی رو بچهاتون بذارید.

 

 

پ ن :اسم ما*ریا ریشه اسپانیایی دارد.

منِ مُبهم
۲۰ آبان ۹۴ ، ۱۴:۴۲
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
منِ مُبهم
۲۱ آبان ۹۲ ، ۱۷:۵۱