منِ مُبـــهم

به نام خداوند بخشنده ی مهربان

خانوم مُبهم هستم.

کُپی باذکر منبع مانعی ندارد...


طبقه بندی موضوعی

۵۰ مطلب با موضوع «خود» ثبت شده است

کلید ،دکمه یا شاید هم سوئیـچ

پنجشنبه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۱۵ ق.ظ

جای کلیدِ(لطفا زود خوب شو) باید روقلب مون  تعبیه میشد...

من جای کلیدش را گم کردم...

خودت بزنش..

  • منِ مُبهم

جسارتِ مُرده

چهارشنبه, ۳۰ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۲۸ ق.ظ

لعنت بر همه ی رودربایستی هایی که مانع تمام کارهایی که دلمان میخواست بود...

لعنت بر همه ی رودربایستی هایی که جیب مان را خالی کرد...

لعنت بر همه ی رودربایستی هایی که باعث حساب کردن کرایه هرکسی شد ...

لعنت بر همه رودربایستی هایی که دهانم را می بندد ،تا احترام یک بی خرد حفظ شود...

لعنت بر همه رودربایستی هایی که فرهنگ شده...


بیایید با لعنت بر انواع رودربایستی خودتان را از این بلای جانمان سوز نجات داده ،وبه دنیای مستقل از این نوع بردگی خوش آمد بگویید...



  • منِ مُبهم

 

پایان25مقدس...

درود بر 26 سالگی...

خودم را برای دومین بار تحویل گرفتم ...

وبرای تولد ام پُستی انتشار کردم ...

و گروه سرودی دعوت کردم .

تولدمـــان فرخنده ومبارک باد.http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_smile.gif

  • منِ مُبهم

مصاحبه شغلی

شنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۰۲ ب.ظ

این مصاحبه شغلی را حتما ببینید ،ارزش یکبار دیدن وحتی روزی یکبار دیدن را دارد:)

دریافت




 پ ن:مرسی از تمام کسایی که برای پست قبل نظر گذاشتند، 

 در مقایسه با زمانی که نظرات بسته اند نظرات خیلی زیاد بود ،خیلییییی ذوق کردم وانتظار این حجم از نظر دور از ذهنم بود.

 مثل این بود که در را باز کردم کلی جمعیت پشت در بودند وهمه با هم هجوم آوردند :))

خیلی خوب بود ،عالی بود :))

خدا دلتون را شاد کنه:)

ودر آخر این دلجویی شرکت بوتان در آخر سال غیر منتظره بود ،در کل چون همیشه در مقابل شکایتهایمان بی توجهی دیدیم همچنین انتظاری نداشتیم.

دمشان گرم ما که یادمان نبود:))

کلیک


  • منِ مُبهم

یک سِرُم نقاشی

سه شنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۱۷ ق.ظ

وقتی خونِ نقاشی تان پایین بیاید ،نتیجه اش این میشود که در خانه تکانی ،ذهن شما  کلی شکلک های تخیلی میبیند ...

کلیک1

کلیک2

کلیک3

  • منِ مُبهم

گونه ای از بلاگرهای شریف

شنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۵، ۰۲:۰۸ ب.ظ

وقتی حواس تون به خواننده های فعالتون که براتون زبون میریختن ، بود.

من حواسم پیش آن خواننده خاموشی بودکه من را خاموش دنبال میکنه ،بدون هیچ توقعی...

من حتی به توی خاموش هم فکر هم میکنم.

جات خوبه ؟؟؟

آدمهای ساکت وخاموش ترجیح میدهند گوشه گیر باشند، با فاصله شما را دنبال میکنند ،اینها نقش بازی نمی کنند خودواقعیشون هستند وتو دلشون میگن باداباد ...

من اگر جای شباهنگ بودم در لیست بلند بالای وصایاش به بلاگرهای جوان

حتما گوشزد میکردم یک حقوق بلاگری برای خواننده های خاموش هم در نظر بگیرند تا به عنوان خواننده رسمی شناخته بشن ،وبشه بهشون اعتماد کرد...

من مطمئنم اگر از خواننده های خاموش امتحان <<شخصیت شناسی ودرک مطالب دیگران>> گرفته بشه اینها  ،بالاترین امتیاز را کسب میکنند چون اینها دقیق ترین خواننده هایی هستند که وقتشون صرف خوندن میشه نه نوشتن نظر...

زنده باد هرچه خواننده خاموش...


  • منِ مُبهم

پُشت غرور

جمعه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۵، ۰۲:۵۴ ب.ظ

با اینکه هر دوتایمان خانُم هستیم ،اما تابحال نشده ،قربان صدقه ی هم برویم...

گاهی فکر میکردم شاید مرا دوست ندارد  

نه تعریفی ، نه تمجیدی...

تا اینکه اعتراف کرد ،خواب دیده من فــوت شده ام ...

میگفت :وقتی بیدار شدم ،تمام روز را افسرده گذراندم....



بروز ندادن احساسات ،دلیل بر بی اهمیت بودن شمـا نیست...



  • منِ مُبهم

حریـمــ ـممنوعه

يكشنبه, ۸ اسفند ۱۳۹۵، ۰۲:۰۶ ب.ظ

تنها یک جلسه همدیگر را دیدیم ،از همان اول او را پسندیدم ، 

نگاهش ،رفتارش،خنده هایش با گونه ی چال دارش...

هفته دوم به کلاس نیامد استاد گفت:خانم فلانی دانشگاه است ، نمی آید ...

 امروز به کلاس رفتم ،حواسم به او نبود..

 تا مرا از دور دید ، سلام بلندی کرد....

در دلم ذوق کردم ،قانون جذب کار خودش را کرد ،دوست جدید رویایی...

در کلاس روبه روی هم بودیم تا اشتباه میکرد ، مرا نگاه میکرد و میخندید

 باهمان گونه های چال دارش دلم را میبرد...

زمان برگشت در حال پوشیدن پوتینم بودم ،منتظر بود تا غیر مستقیم باهم تا سر خیابان برویم...

به روی خودم نیاوردم ،بندهایم را محکم بستم وبدون آنکه نگاهش بکنم از کنارش رد شدم ..

گامهای بلند برداشتم وازمحوطه دور شدم...!!!

در طول مسیر به خودم یاد آوری میکردم اگر لذت این نگاه ،این دوستی شیرین رابخواهم باید فاصله بگیرم... 

همه چیز از دور قشنگ است...

 

 
  • منِ مُبهم

هرکی خواهر میفهمه ،هر کی خواهر شوهر میفهمه...

سه شنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۲۶ ب.ظ

خیلی دلم میخواست دایی میشدم!!!

این از گفته های فی البداهه Mo بود...

 با بغضی گفت ،که دل آدم برایش کباب میشد.

دیشب دوباره بدون مقدمه گفت: 

خیلی دلم میخواست خواهر بزرگ تر داشتم...خیلی

 

 

 

طفلی نمیدانست یکی از دلایلِ ازدواج ام با او، نداشتن خواهر بوده...

 

  • منِ مُبهم

دیوار حاشا بلنده ...تکیه داده

شنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۵، ۰۲:۱۰ ب.ظ

اغراق نکنم ،قصدش شستن تمام کوچه بود.

آن هم در این خشکسالی ...

نگاهش کردم، شاید بتواند معنی نگاهم را ترجمه کند.

اما نتوانست، زیرنویس لازم بود...

دست خودش نبود؛  فرهنگ در وجودش نهادینه نشده بود ...

واز او بی فرهنگ تر من بودم ! حرفی از اعتراض ام نزدم و رد شدم...

 

میدانید این روزها هیچکس کاراشتباهش را گردن نمیگرد...

وتو ترجیح میدهی ،سکوت کنی و آدم خوبه ی داستان بمانی...

 

 

واین سکوت کردن ها نهایت خودخواهیست...:(

 

 

 

  • منِ مُبهم