منِ مُبـــهم

به نام خداوند بخشنده ی مهربان

خانوم مُبهم هستم.

کُپی باذکر منبع مانعی ندارد...

لینک کوتاه شده برای بلاگفایی ها:

http://l1l.ir/asil21

طبقه بندی موضوعی

۴۷ مطلب با موضوع «خود» ثبت شده است

مصاحبه شغلی

شنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۰۲ ب.ظ

این مصاحبه شغلی را حتما ببینید ،ارزش یکبار دیدن وحتی روزی یکبار دیدن را دارد:)

دریافت




 پ ن:مرسی از تمام کسایی که برای پست قبل نظر گذاشتند، 

 در مقایسه با زمانی که نظرات بسته اند نظرات خیلی زیاد بود ،خیلییییی ذوق کردم وانتظار این حجم از نظر دور از ذهنم بود.

 مثل این بود که در را باز کردم کلی جمعیت پشت در بودند وهمه با هم هجوم آوردند :))

خیلی خوب بود ،عالی بود :))

خدا دلتون را شاد کنه:)

ودر آخر این دلجویی شرکت بوتان در آخر سال غیر منتظره بود ،در کل چون همیشه در مقابل شکایتهایمان بی توجهی دیدیم همچنین انتظاری نداشتیم.

دمشان گرم ما که یادمان نبود:))

کلیک


  • منِ مُبهم

یک سِرُم نقاشی

سه شنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۱۷ ق.ظ

وقتی خونِ نقاشیتون پایین بیاد ،نتیجه اش این میشه که در خانه تکانی ،ذهنتان  کلی شکلکهای تخیلی میبینه ...

کلیک1

کلیک2

کلیک3

  • منِ مُبهم

گونه ای از بلاگرهای شریف

شنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۵، ۰۲:۰۸ ب.ظ

وقتی حواس تون به خواننده های فعالتون که براتون زبون میریختن ، بود.

من حواسم پیش آن خواننده خاموشی بودکه من را خاموش دنبال میکنه ،بدون هیچ توقعی...

من حتی به توی خاموش هم فکر هم میکنم.

جات خوبه ؟؟؟

آدمهای ساکت وخاموش ترجیح میدهند گوشه گیر باشند، با فاصله شما را دنبال میکنند ،اینها نقش بازی نمی کنند خودواقعیشون هستند وتو دلشون میگن باداباد ...

من اگر جای شباهنگ بودم در لیست بلند بالای وصایاش به بلاگرهای جوان

حتما گوشزد میکردم یک حقوق بلاگری برای خواننده های خاموش هم در نظر بگیرند تا به عنوان خواننده رسمی شناخته بشن ،وبشه بهشون اعتماد کرد...

من مطمئنم اگر از خواننده های خاموش امتحان <<شخصیت شناسی ودرک مطالب دیگران>> گرفته بشه اینها  ،بالاترین امتیاز را کسب میکنند چون اینها دقیق ترین خواننده هایی هستند که وقتشون صرف خوندن میشه نه نوشتن نظر...

زنده باد هرچه خواننده خاموش...


  • منِ مُبهم

پُشت غرور

جمعه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۵، ۰۲:۵۴ ب.ظ

با اینکه هر دوتایمان خانُم هستیم ،اما تابحال نشده ،قربان صدقه ی هم برویم...

گاهی فکر میکردم شاید مرا دوست ندارد  

نه تعریفی ، نه تمجیدی...

تا اینکه اعتراف کرد ،خواب دیده من فــوت شده ام ...

میگفت :وقتی بیدار شدم ،تمام روز را افسرده گذراندم....



بروز ندادن احساسات ،دلیل بر بی اهمیت بودن شمـا نیست...



  • منِ مُبهم

حریـمــ ـممنوعه

يكشنبه, ۸ اسفند ۱۳۹۵، ۰۲:۰۶ ب.ظ

تنها یک جلسه همدیگر را دیدیم ،از همان اول او را پسندیدم ، 

نگاهش ،رفتارش،خنده هایش با گونه ی چال دارش...

هفته دوم به کلاس نیامد استاد گفت:خانم فلانی دانشگاه است ، نمی آید ...

 امروز به کلاس رفتم ،حواسم به او نبود..

 تا مرا از دور دید ، سلام بلندی کرد....

در دلم ذوق کردم ،قانون جذب کار خودش را کرد ،دوست جدید رویایی...

در کلاس روبه روی هم بودیم تا اشتباه میکرد ، مرا نگاه میکرد و میخندید

 باهمان گونه های چال دارش دلم را میبرد...

زمان برگشت در حال پوشیدن پوتینم بودم ،منتظر بود تا غیر مستقیم باهم تا سر خیابان برویم...

به روی خودم نیاوردم ،بندهایم را محکم بستم وبدون آنکه نگاهش بکنم از کنارش رد شدم ..

گامهای بلند برداشتم وازمحوطه دور شدم...!!!

در طول مسیر به خودم یاد آوری میکردم اگر لذت این نگاه ،این دوستی شیرین رابخواهم باید فاصله بگیرم... 

همه چیز از دور قشنگ است...

 

 
  • منِ مُبهم

هرکی خواهر میفهمه ،هر کی خواهر شوهر میفهمه...

سه شنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۲۶ ب.ظ

خیلی دلم میخواست دایی میشدم!!!

این از گفته های فی البداهه Mo بود...

 با بغضی گفت ،که دل آدم برایش کباب میشد.

دیشب دوباره بدون مقدمه گفت: 

خیلی دلم میخواست خواهر بزرگ تر داشتم...خیلی

 

 

 

طفلی نمیدانست یکی از دلایلِ ازدواج ام با او، نداشتن خواهر بوده...

 

  • منِ مُبهم

دیوار حاشا بلنده ...تکیه داده

شنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۵، ۰۲:۱۰ ب.ظ

اغراق نکنم ،قصدش شستن تمام کوچه بود.

آن هم در این خشکسالی ...

نگاهش کردم، شاید بتواند معنی نگاهم را ترجمه کند.

اما نتوانست، زیرنویس لازم بود...

دست خودش نبود؛  فرهنگ در وجودش نهادینه نشده بود ...

واز او بی فرهنگ تر من بودم ! حرفی از اعتراض ام نزدم و رد شدم...

 

میدانید این روزها هیچکس کاراشتباهش را گردن نمیگرد...

وتو ترجیح میدهی ،سکوت کنی و آدم خوبه ی داستان بمانی...

 

 

واین سکوت کردن ها نهایت خودخواهیست...:(

 

 


 

  • منِ مُبهم

واقع بین بودن یا نبودن؟؟؟

سه شنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۱۸ ق.ظ

فکرش را بکنید.

در خانواده ای به دنیا بیایی که پسر زا هستند ودر میان آن همه پسر تو تک دختر باشی .

دختری که وقتی بوسش میکنند صورتش را جلوی چشمها یشان پاک میکرد!!!

دختر نچسبی که وقتی نازش میکردند چشم غره تحویلشان می داد.

پادشاهی می کردم...

همه چیز خوب پیش میرفت ،تا اینکه خواهر کوچکم به دنیا آمد .

وتمام کاسه وکوزه مان را شکست.

شاید این موضوع میتوانست بهترین  دلیلی باشد تامتقاعدم کند که به روزهای خوش دل نبندم و واقع گرا باشم...

اما نخواستم متوجه باشم ،هیچ چیزی چه خوب وچه بد دایمی نیست...

وهمه یمان این اشتباه را بارها وبارها تکرار میکنیم...

ودل می بندیم به چیزهای گذری ...

وباز چوبش را میخوریم...

وباز دل می بندیم..

و..


واین داستان به همین شکل ادامه دارد...


  • منِ مُبهم

رفیق فاب2

يكشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۲۷ ق.ظ



پشت این درخت روبروی نمایشگاه کتاب خاتم انبیا نشسته بودم ومنتظرم بودم تا فایزه(( کلیک ))بیایید تا به نمایشگاه کتاب برویم.

قرارمان ساعت 4:30دقیقه بود ،اما طبق معمول باز فایزه بدقولی کرد وساعت پنج دیدم آرام آرام به سمت خاتم انبیا می آید...

آنروز دیگر حرص نخوردم

چون می دانستم تا دوماه دیگر یک پسر تهرانی فایزه را برای همیشه با خودش می برد .

واین یعنی آغاز جدایی ما

قطعا هم هیچ پسری برای ازدواجش به دلتنگی دوستان همسر آینده اش نگاه نمیکنند...

حالا حاضرم ساعتها بنشینم وفایزه دیر کنند ...

من بنشینم واو بدقولی کند ...

من بنشینم  اما قلبم روشن بماند که او می آید... 

  • منِ مُبهم

دیگر گذشت

پنجشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۵، ۰۲:۱۵ ق.ظ

آنقدر در خانه تن پروری کردی ،که وضعیت این شد...


رگ دستانم بالا  آمده...

مثل دست های کاری ...

مثل دست های مادر ها...

 برایم عجیب ست.

مانده ام با دیدن اولین چروک بغل چشمانم چه عکس العملی نشان دهم.



پ ن:قدر جوونیتو بدونید.

برای شستن ظرفها هم از دستکش استفاده کنید .


  • منِ مُبهم