منِ مُبـــهم

به نام خداوند بخشنده ی مهربان



خانوم مُبهم هستم.

کُپی باذکر منبع مانعی ندارد...



لینک کوتاه شده برای بلاگفایی ها:

http://l1l.ir/asil21

طبقه بندی موضوعی

۵۳ مطلب با موضوع «خانواده» ثبت شده است

هرکی خواهر میفهمه ،هر کی خواهر شوهر میفهمه...

سه شنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۲۶ ب.ظ

خیلی دلم میخواست دایی میشدم!!!

این از گفته های فی البداهه Mo بود...

 با بغضی گفت ،که دل آدم برایش کباب میشد.

دیشب دوباره بدون مقدمه گفت: 

خیلی دلم میخواست خواهر بزرگ تر داشتم...خیلی

 

 

 

طفلی نمیدانست یکی از دلایلِ ازدواج ام با او، نداشتن خواهر بوده...

 

  • منِ مُبهم

یک تیر وچند نشان

جمعه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۵، ۰۷:۳۲ ب.ظ

+تمام لذتهای دنیا به کنار این لذت 1نظر جدید1 به کنار.کلیک

+در روزهای قبل از برف که همه مردم هجوم آورده بودند ، برای نان وخوراک وفلان ...

 Moجان ما فکر موتور برق بود ،تا ما درد تاریکی و بی آبی نکشیم آخرش هم قبل شروع برف موتور برق را خرید. "مغز متفکر"

+کلی پُست بهمن ماهی داشتم که نشد بذارم.

خداحافظ بهمن جـان عـزیزم...




پ ن1:منظور از لذت یک نظر جدید یعنی فقط وقتی می نویسه یک نظر جدید لذت میبرم وقتی به دو وبه بالا میرسه اون لذت وجود نداره

پ ن2:  نویسنده سعی اش را کرد تا کلمات را نشکند اما یکی در میان موفق شد .

والسلام

  • منِ مُبهم

سوالات دوست داشتنی

چهارشنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۲۴ ب.ظ

+مبهم جان به دخترم میگم یکی از گوشیم به حرفام گوش میده .

اما دخترم میگه خیالاتی شدی!!!

گفتم:از کجا متوجه شدی؟؟

گفت :اینجا... کلیک

خندیدم گفتم :این که ok google ــه :))

وقتی از قابلیتش براش گفتم ،

کلی خندید وگفت: چقدر ما از دنیا عقبیم.



+برای بزرگترها وقت بگذارید ،اگر سوال می پرسند با حوصله جوابشونو بدید، پدر ومادرها در دنیای مجازی خیلییی خوبن وسوالاتشونم از خودشون خوب تر.

  • منِ مُبهم

یادآور جوانی

دوشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۵، ۰۹:۴۳ ق.ظ

در حیاط در صف انتظار بودیم.

پدر را با آقایی دیدم که صحبت میکردند

پدر از دور من ومادرم را به او نشان داد .

ما هم برای آن آقا سری تکان دادیم.

نگاهش به من ،کمی طولانی تر بود.

مادرم بدون مقدمه گفت:

این آقا دوست پدرت وعاشق قبلی عمه ات بود.

عمه ات را به او ندادند..

 

دوزاریم افتاد!!!

 به دلیل شباهت زیادِ من وعمه نگاهش به من طولانی شد ...

دو سه باری با لبخند مرا نگاه کرد ...

به او لبخند زدم...


 

  • منِ مُبهم

جاده کنـــاره

جمعه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۵۰ ب.ظ

یکی از کارهای مورد علاقه اش رانندگیست .

آن هم در جاده کناره1

هفته ی پیش ،باز هوس رانندگی کردن وبه جاده زدنش گُل کرد.

ومن طبق معمول استقبال کردم...

به رسم جریمه شدن های همیشگی اش زمان برگشت به علت سرعت غیر مجاز جریمه شد...:|


من:   دیگه کارت تمومه، این پلیسها تو رو از دو کیلومتری میشناسند ،دفعه دیگر که به مازندران بیاییم دیگر جریمه ات نمیکنند با آرپیجی میزننت وخلاص.






پ ن:خلاصه اینکه خواستم زودتر بگم اگر خبر "انفجار با آرپیجی در مازندران" رو شنیدید،ناراحت نشید ،بدونید ما بودیم...


  • منِ مُبهم

باشرف بمیرید...

جمعه, ۸ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۰۰ ب.ظ

من:  میدونم آخرش یا در تصادف جانت را از دست میدهی یا بخاطر پُستهای انتقادیت...


اون:  آدم هر شکلی کُشته بشه خیلی شرف داره تا اینکه بر اثر دیدن سوسک خُشکش بزنه ودر همون حالت خُشکیده بمیره...

  • منِ مُبهم

دغدغه :|

چهارشنبه, ۶ بهمن ۱۳۹۵، ۰۱:۵۷ ب.ظ
 
 

سالــهای قبل فکر میکردم یکی از خصوصیات همسر ایده آل ، آن است که غذاهایش محدود نباشد وهمه غذا ها را دوست داشته باشد.

 
اما حالا متوجه شده ام ،یکی از بهترین خصوصیتهای همسر ایده آل این است که  یک غذای تکراری را چند بار هم که جلویش بگذاریم بخورد و شکایت نکند.
 
 
 
 
Moآدم خوبیه، او یک غذای تکراری را بارهـا و بـــارها میخورد ،مثل Moباشید..:)
 
 
 
  • منِ مُبهم

تفکـــرات دودی

دوشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۵، ۰۳:۴۳ ب.ظ

از سال 65که ازدواج کردند بچه ندارند.

یعنی بچه دار نشدند ! ! !

عمه ام را می گویم...

به همین دلیل وابستگی مان زیاد است ،تا جایی که میتوانم نمیگذارم کمبود بچه را احساس کند.

هرسال تابستان در برداشت محصول برنجش کمکش میکنم ،البته من فقط بر روی برنجها فــوکــو میگذارم .

عمه میگوید :تو با این کارت خیلی مارا جلو می اندازی...

می دانم میخواهد دلم را به دست آورد ...

  • منِ مُبهم

ایده کشون

سه شنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۲۸ ب.ظ

هیچ زمانی ایده هایتان را برای کسی بازگو نکنید!!!

مخصوصا اگر آن طرف برادرتان باشد...:|

  • منِ مُبهم

واقع بین بودن یا نبودن؟؟؟

سه شنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۱۸ ق.ظ

فکرش را بکنید.

در خانواده ای به دنیا بیایی که پسر زا هستند ودر میان آن همه پسر تو تک دختر باشی .

دختری که وقتی بوسش میکنند صورتش را جلوی چشمها یشان پاک میکرد!!!

دختر نچسبی که وقتی نازش میکردند چشم غره تحویلشان می داد.

پادشاهی می کردم...

همه چیز خوب پیش میرفت ،تا اینکه خواهر کوچکم به دنیا آمد .

وتمام کاسه وکوزه مان را شکست.

شاید این موضوع میتوانست بهترین  دلیلی باشد تامتقاعدم کند که به روزهای خوش دل نبندم و واقع گرا باشم...

اما نخواستم متوجه باشم ،هیچ چیزی چه خوب وچه بد دایمی نیست...

وهمه یمان این اشتباه را بارها وبارها تکرار میکنیم...

ودل می بندیم به چیزهای گذری ...

وباز چوبش را میخوریم...

وباز دل می بندیم..

و..


واین داستان به همین شکل ادامه دارد...


  • منِ مُبهم