منِ مُبهم

از بزرگترین شهـــر شمالــی ایران

منِ مُبهم

از بزرگترین شهـــر شمالــی ایران

منِ مُبهم

به نام خداوند بخشنده ی مهربان



خانوم مُبهم هستم.

از بزرگترین شـهر شمالی ایران"رشــت"

خط خطی های ذهن ام را در اینجا می نویسم ،

اینجا امن ست.

حداقل برای من...

در واقعیت نمیشود خیلی از ،حرفها را زد!

محال است کسی را دنبال کنم و نخوانمش .

فقط بیشتر مواقع خاموشم مثل دنیای واقعیتم

خاموش وساکت...


کُپی باذکر منبع مانعی ندارد...



لینک کوتاه شده برای بلاگفایی ها:

http://l1l.ir/asil21

طبقه بندی موضوعی

۱۶ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است



 خیلی وقته انیمیشن مُعرفی نکردم.

یکی از انیمیشن های 2015که جایزه اسکارو گرفت ومحبوب منه

"Big Hero 6"  هست.

که بنظرم ارزش دیدن رو داره ،خیلی دوست داشتنیه ،باتخیل زیاد درست شده.

حتما ببینید.



ALY اون دختر قدبلنده خیلی شبیه توعه:)


منِ مُبهم
۳۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۳۳



برای یکبار هم شده کوتاه بیا.

چرا فکر میکنی عقل کلی؟!

هرچیزی از عقل ما میاد ،مطقا درست نیست!

خودپسند!

خودخواه!

خودبین!

کمی تامل بد نیست...



گاهی شاید حق بادیگران باشه.


#friend

منِ مُبهم
۲۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۵۸

حضرت موسی یک اشتباه کرد وآن هم صبر نکردن بود.

واین همه داستان اش پخش شد ،که به ما نشان بدهند باید در مقابل حکمت خدا  صبوربود وسکوت کرد .

نباید غر زد ،وچرا چرا کرد!!!

اصلا وقتی مومن میشی امتحان میشوی.

امتحانا های سخت که صبرت را بسنجند.

بله هر چیزی بهایی دارد.


صبور باشید وتسلیم امر خدا☆森girl★ のデコメ絵文字



سوره المعارج آیه ۵ : فَاصْبرِْ صَبرًْا جَمِیلا:(پس تو به خوبی صبر کن )


منِ مُبهم
۲۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۰۸

قدیارم بلنده شیرینه مثل قنده!!!

این آهنگ ساعت سه نصف شب در مغزم رژه می رفت :|

آخه چرا؟!

منِ مُبهم
۲۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۲:۴۱
گاهی وقتا لازم به هیچ  توضیحی نیست ...

سکوت با یک لبخند ژکوند برای تو آرامش وقدرت می آورد...

.
.
.
من مبهم
منِ مُبهم
۲۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۲۰

چند سال پیش پسر عموی من 


به یک آقای متاهل زنگ میزد وصداشو مثل خانوم ها میکرد ،باهم صحبت میکردند و شارژمیگرفت!!!


بعد از یک مدت پسرعموی من از کارش پشیمون شد!


 وبه آن آقا زنگ زد وگفت :من از کارم پشیمونم یک شماره حساب بده تا هر چی برام شارژخریدی را پس بدم:(


آن آقا هم بهش گفت :من این اواخر فهمیدم که تو پسری!!!


اما ازآنجایی که تو به فکرم بودی ،به من اُمید میدادی ،نصیحتم میکردی وهمیشه به من میگفتی: مراقب خودم باشم و....چیزی نگفتم.


در صورتی همسرم هیچ کدام از این کارها را انجام نمیداد:| بخاطر همین همه آن شارژا حلالت:|




بنظر من این مرد مقصر نیست ،نمیگویم خیانت درست است ،اما خیلی از خانوم ها به این مساله توجه نمیکنند!!!


وفکر میکنند فقط این زن است که نیاز به احساسات دارد !




یک مرد نیاز به دیده شدن دارد ،نیاز به تایید دارد ،نیاز محبت دارد ،نیاز به احترام دارد .


"بیایید مردهای زندگیمان را بیشتر از قبل دوست داشته باشیم"


به اُمید اینکه هیچ خیانتی در هیچ جای دنیا صورت نگیرد:)

منِ مُبهم
۲۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۱۲


چقدر این مَردها موجودات عجیبی هستند!!!

وقتی در غار تنهایی شان میروند ،نباید نزدیکشان شد.

الان MO  در غار رفته !!!  :/

.

.

.

من 2 تو ظاهر دارم: 1/ظاهر بشاش وشیطون 2/ظاهر جدی و منسجم

من ساعت 22:22دقیقه حالت ظاهریم را به دومی تغییر دادم:|

مثلا دارم سعی میکنم کاری به کارش نداشته باشم:(


منِ مُبهم
۱۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۴۲

وقتی این کلیپو گرفتم فقط میگفتم:

دمشون گرم ،چقدر باحال میزنن ،و کُلی لذت بردم.

اما حالا میدونم این جور طبل زدن برای جوونای کربلا هست.

برای جوونایی مثل مدافعان حرم...

که قید همچیو میزنن ،جهاد میکنن.

خیلی بی انصافیم که میگیم خُب نمی رفتن .کمی فکر کنید...

ما کجاییم ،اونا کجا



محـــرم93 - دهــانه ــی ســـام

کلیک
توضیحات: با کیفیت اصلی ببینید



منِ مُبهم
۱۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۲۱



مست میشوم از بوی بهار نارنج...

نه عاشقانه است !

نه ادبی!

فقط مرا یاد کودکیم در دزفول می اندازد:)



"منِ مُبهم"

منِ مُبهم
۱۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۱۹

چند روز پیش برای ما مهمان ناخوانده آمد.

 MOساعت 2بعدظهر یکی از همکارانش را به خانه دعوت کرد !!!ساعت2!!

هر چی MOاصرار کرده که غذابگیرم ،

گفته :نه!میریم خانه ی شما هر چی بود میخوریم.

آنوقت من ناهار کوکو داشتم:|


مجبور شدم دست به دامان مامانه MOبشوم:)

آنوقت آنها چی داشتند..... باقالا قاتق:0


یعنی ما اولین بار  ،به مهمونی که  رودربایستی داشتیم  ،باقلا قاتق دادیم:|

من در اون لحظه دیدم که

باقلا قاتق به ما  بخاطر این انتقام سنگینش پوزخند میزد(B

پیوست مربوطه با پست=>کلیک




منِ مُبهم
۱۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۱:۳۷

چه می شود که آدم به جایی می رسد که هر چیزی که لایق خودش است ،نثار دیگران میکند.

چطور یک انسان می تواند به کسی که ،ظلمی بهش نکرده!!!راحت فحش بدهد .

واقعا بعضی مواقع از این فحاشیا می مانم ،و از بچه دار شدن میترسم...


این تقصیر آدم ها نیست ،این پدر ومادر ها هستند که باید حق مردم وعدم تجاوز به حقوق دیگران را به فرزنداشان یاد بدهند.

بیشتر پدر ومادرهای الان  بدون آگاهی از تربیت درست ،بچه دار میشوند. 

وهمین باعث میشه بچه نا خلفی تحویل جامعه بدهند.



به قول مامان MO: بچه عزیزه ،اما تربیتش عزیزتره:)

منِ مُبهم
۱۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۰:۲۳

اینکه از صدای موزیک وبلند صحبت کردن استفاده میکردیم ...

تا صدای سوت وصل شدن با کارت اینترنت معلوم نشود ،


نوستالژی خنده دار ومشترکی بود ،که من وMOهر دو باهم داشتیم.

اما آخرش با فهمیدن مامان هایمان از روی اشغال شدن خط تلفن ،به اتمام نت گردی منجر میشد.



#نوستالژی مشترک همه ی ماها این صدای سوت بود.

منِ مُبهم
۰۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۲۶

نمیدانم قضیه چیست!!!  بعضی وبلاگ هارا میخوانم ،متوجه نمیشوم  ،نویسنده آقاست یا خانوم ؟؟؟

در آیکون درباره خودشان هم که میروم ،در مورد همه چیز تخیلی وعشقولانه توضیح دادند جز خودشان:))

بنظرم یکم لازمه ،حس کنجکاویه  مخاطب را تخلیه کنیم و کمی اطلاعات در اختیارش بگذاریم.

اصلا من یک مدتی برای وبلاگی نظر می گذاشتم فکر میکردم خانوم است بعدا فهمیدم آقاهستند ایشون:))

مجهول بودن یا نبودن مساله این است...


منِ مُبهم
۰۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۵۶


از بچگی خیلی ترسو بودم واین ترسو بودن من را از کارهای روزمره باز میداشت!

خیلی کارهای ساده که شما انجام می دهید را من نمیتوانستم در تنهایی انجام بدهم!

مثل خوابیدن ،استحمام ،نماز خواندن و....

همیشه از این وابستگی غم داشتم ، همیشه که آدم ها کنارم نیستند.
.
.
.
تا اینکه به زور  خودم را در موقعیتش قرار دادم و خودم رابا شرایط وفق دادم(B
وتوانستم تنهایی کارهایم را انجام بدهم.



نتیجه:موانع شما را از زندگی کردن ساده باز میدارد ، واین مانع افکار خودتان است!!!
منِ مُبهم
۰۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۲:۱۲

میگفت: خدا خیلی خسیس است .

گفتم :تا بحال برایش چه قدمی برداشتی ،که او برایت بردارد:|

.

.

.

ساکت شد.


منِ مُبهم
۰۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۳:۵۴

گاهی نیاز به بررسی خودمان داریم

یک اخلاقایی هست که وجودمان را آزار میدهد وما هیچوقت موشکافی اش نمیکنیم.

چند روز پیش واقعا تصمیم گرفتم علت این اخلاق بَد ام را بفهمم!!!

من وقتی یک آشنادرجه دو میبینم ترجیح میدم نبینم اش یا خانه یشان نروم:|

آنقدر فکر کردم وعلت اینکارم را فهمیدم :)

علتش این نبود که من از آنها متنفرم .علتش این بود که من در احوال پرسی ها کم میاورم وتوپوق میزنم!!! 

ترس از توپوق زدن باعث میشد که این عمل از من سر میزد.

حالا این تاپیک تقریبا مشکلم راحل کرد کلیک゜*きゃわ*゜ のデコメ絵文字

منِ مُبهم
۰۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۲:۰۹