منِ مُبـــهم

به نام خداوند بخشنده ی مهربان

خانوم مُبهم هستم.

کُپی باذکر منبع مانعی ندارد...

لینک کوتاه شده برای بلاگفایی ها:

http://l1l.ir/asil21

طبقه بندی موضوعی

۹ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

:||

جمعه, ۲۹ آبان ۱۳۹۴، ۰۹:۴۴ ب.ظ

خواهرم به مادرم وابسته بود یکروز بیدار شد ودید مادر خانه نیست،

گریه کرد وخواست دنبالش برود

به زور دست ، پاهایش ودهانش را بستم .

خلاصه تا زمانی که مادرم آمد به همان شکل بود...

آن روز مادرم یک تصمیم بزرگ گرفت،

وقتی میخواست صبحا از خانه برود، لباس پلنگی خودش را تنم میکرد.


 خواهرم وقتی مرا از پُشت می دید فکر میکرد مادرم هست که کنارش خوابیده ودوباره با خیال راحت میخوابید .

 

اُسکول

  • منِ مُبهم

فرهنگ نداریم

پنجشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ۱۱:۳۰ ب.ظ

استفاده درست از اینترنت در ایران اصلا جا نیفتاده...

ونمیدونم کی قراره جا بیوفته مثل کمربند بستن در ماشینها...

اینترنت داره مغز همرو پوچ میکنه

نسل آینده افراد بی تحرک،چـــاق،آلزایمری و......هستند.

 

 

پ ن:آُمیدوارم جزشون نباشم

 

 

  • منِ مُبهم

داستان

سه شنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۴، ۱۲:۲۸ ب.ظ

 

وقتی دیدم بهترین دوستم هنوز با فامیل سابقم(الان جداشده) رابطه داره خیلی ناراحت شدم

نه اینکه حسود باشم نه خیلی برام روشن بود که چرا دوستمو تحویل میگیره

اون زمان من فقط به این فکر میکردم نکنه دوستم ازم بگیره

دلم برای خاطره هامون میسوخت.

واس همین خیلی خودخوری میکردم

تا اینکه یه شب به دوستم گفتم:

من دوست ندارم تو باهاش رابطه داشته باشی....

 

فکر میکردم دوستم میگه باشه هرچی تو بگی .

اما

 اون گفت :اگر من باهاش حرف بزنم حرصش در میاد ومیفهمه برای تو اصلا مهم نیست...

اما من نمیخواستم حرصش در بیاد اصلا از کل کل خوشم نمیاد هرکی باید سرش تو زندگی خودش باشه...

اما دوستم میگفت نه باید رابطه داشته باشم.

تعجب کرده بودم :اصلا فکر نمیکردم چنین کنه چون من اگر جاش بودم بدون چون وچرا قبول میکردم

 

بغضم ترکید وگریه کردم ومحل ترک کردم دوستم دنبالم اومد،

گفت: بخدا میخوام حرصشو در بیارم .

گفتم : نمیخوام ،اون میخواد ما رو باهم بد کنه تو متوجه نیستی.

خیلی حرفا زدیم...

آخرش دوستم گفت: شنونده باید عاقل باشه ،کسی که بخواد با حرفای اون بره بذار بره....

راست میگفت . به خودم اومدم کسی که میخواد بره دیگه ارزشی نداره ،

پس دیگه بهش اصراری نکردم دیگه هم پیگیر نشدم.

 

 

تا اینکه خودش گفت فلانی ما رو توخیابون دیدو تحویل نگرفت باید حالشو بگیرم.

من فقط براش پوزخندی زدم.

 

#این #داستان #واقعیت #بود

 

  • منِ مُبهم

چی بگم از کجا بگم

يكشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۴، ۰۷:۰۸ ب.ظ

از من به شما نصیحت هرموقع میخواهید مدرکتان را بگیرید،

از کارشناس مربوطه بخواهید تا همه کارهای که برای فارغ تحصیلیتان می باشد را به شما بگوید،

در غیر این صورت ،گر نگویید آنها زورشان می آید تا همه کارها را به شما گوش زدکُنند،

وکارهای فارغ تحصیلیتان به ماه دیگر موکول میشود.

 

دایره لغاتم در فارسی کمه حرف کم میارم ،شاید شما هم اینطور باشید اما توجه نکردید،

بهنویسی کتابی به شما کمک میکنه تا خیلی از مشکلاتتون حل شه بعلههههه...

 

 

  • منِ مُبهم

حضرت مر*یم

چهارشنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۴، ۰۲:۴۲ ب.ظ

خیلی بده که یک آدم تحصیل کرده ومقام دار که سخران یکجا هست

ندونه که اسم ما*ریا اسم حضرت مر*یم هست

وبه اون مردم بگه که اسمهای عربی رو بچهاتون بذارید.

 

 

پ ن :اسم ما*ریا ریشه اسپانیایی دارد.

  • منِ مُبهم

فکرای متفاوت باگذشته

يكشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۴، ۰۷:۳۲ ب.ظ

خیلی خوبه آدم تو زندگیش بتونه راهشو پیدا کنه

من قبلا بیشتر انرژیم صرف این میشد که این چرا این کاررو کردن ،چرا اون  کار کردن .

همش از قضاوت شدن میترسیدم

از اینکه دیگران چی در موردم فکر میکنن

اما با حرفای روانشناسی فهمیدم من خیلی اشتباها کردم

نظر غریبه ها اصلا مهم نیست اونا اگر بهترینم باشی بازم ازت ایراد میگیرن

پس باید تغییر کنم وتا حدودی تغییر کردم من باید فقط فقط به خودم وزندگیم واهدافم فکر کنم

ونظر دیگران اصلا مهم نباشه وهمیشه اولیت اول خودم وخانوادم باشه .

 

آهان یچیز دیگه هم دارم یاد میگیرم اینکه بتونم نه بگم خیلی نه گفتن خوبه

مخصوصا برای کسایی که دوقدم برات بر نمیدارن اما ازت انتظار دارند.

 

 

 

  • منِ مُبهم

اینقدر مشکلات ام زیاد بوده که یادم رفت  یک خاطره از شهـــــــــریور را ثبت کنم،

با خواهرم قرار داشتم .همیشه روبه روی میرزا قرار می گذاریم یا  پیش طاعتی.

اما  آن روز روبه روی میرزا بودم وپشت شهرداری وبه میله ها تیکه داده بودم.

 

صورتم را برگرداندم سمت راستم یک لحظه دیدم عالِمه (نویسنده وبلاگ خیال پرداز نادان)آن سمت  ایستاده یعنی  پیش میله ها روبه روی میرزا بود

نگاهمون به هم گره خورد خیلی خوشحال شدم گفتم عالممممممههههههه

هر دوتامون عکس العملامون شبیه بود نیشامون باز شد

 

یه حس جدیدوغیر منتظره ای برایم بود

همو بوس بوس کردیم ومنتظر خواهرم شدیم

 تا آمدد عالمه رو شناخت

یعنی الان که دارم مینویسم اینطوریم

خیلی خوب بود

واین بود داستان دیدار اتفاقی ما

 

  • منِ مُبهم

خونه وبلاگی

چهارشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۴، ۱۲:۱۳ ب.ظ

میگم ما هر موقع دلمون میگیره یاذهنمون پُره، تو وبلاگامون مینویسیم

ذهنمون خالی میشه.

کاش وبلاگا یه خاصیتی داشت میشد  توش رفت نشست وآروم شد.

آرشیوشو مرتب کرد و....

من دیشب واقعا دلم میخواست بیام تو وبلاگم بخوابم

دنیای تخیل خیلی خوبه

 

  • منِ مُبهم

:)

دوشنبه, ۱۱ آبان ۱۳۹۴، ۰۵:۱۷ ب.ظ

شاید خیلی چیزایی که ما فکر میکنیم هیچ وقت حل نشه با یه اتفاق کوچیک حل بشه

وخیلی خوشحالم که یکی از غیر ممکنا که توش مونده بودم .خودش حل شد ومطمئنم کار خدا بود.

خدایا شکرت

 

هر غیر ممکنی ممکنه

 

 

  • منِ مُبهم