منِ مُبـــهم

به نام خداوند بخشنده ی مهربان

خانوم مُبهم هستم.💙

کُپی باذکر منبع مانعی ندارد...


طبقه بندی موضوعی

تفکـــرات دودی

دوشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۵، ۰۳:۴۳ ب.ظ


از سال 65که ازدواج کردند بچه ندارند.

یعنی بچه دار نشدند ! ! !

عمه ام را می گویم...

به همین دلیل وابستگی مان زیاد است ،تا جایی که میتوانم نمیگذارم کمبود بچه را احساس کند.

هرسال تابستان در برداشت محصول برنجش کمکش میکنم ،البته من فقط بر روی برنجها فوکو میگذارم "با فوکو (پیچ) برنجها را دسته بندی میکنند" .

عمه میگوید :تو با این کارت خیلی مارا جلو می اندازی...

می دانم میخواهد دلم را به دست آورد ...

تمام این مقدمات را گفتم تا به اصل داستان بپردازم

تابستان بود ،فصل برداشت محصول...

برای رفتن به شالیزار دو راه بیشتر نبود ...

راه اول آسان بود ،لوله ای بر روی رودخانه ،که جاده را به شالیزار وصل میکرد.

راه دوم هم راه طولانی ،که باید جاده را دور میزدم...

با کلی شک راه اول را انتخاب کردم. لوله خالی بود بدون هیچ حفاظی...

وسط راه ترسیدم وداد زدم ...همان لحظه تعادلم را از دست دادم وبه پایین افتادم:))

آن روز همه به من خندیدند ،حتی خودم ،کلی سوژه شده بودم...

شوهر عمه تنها کسی بود که نخندید وفقط دود را بیرون داد وسیگارش را زیر پایش له کرد ...

.

.

.

شنبه به آنجا رفتم ، .سر همان پل لوله ای.

عمه میگفت :شوهر عمه بخاطرت حفاظ ساخت ،تا راحت تر به آن سمت بروی..


احساس خوبی داشتم...

احساس مهم بودن...

احساس اینکه هنوز  کسانی هستند که فکر من هستند ...

کسانی که سلامتی ام برایشان مهم است...

اینکه هنوز محبت نابود نشده...

فقط نوع بروز دادن اش فرق کرده...




پ ن:پرتقال 🍊💔

  • ۹۵/۱۱/۰۴
  • منِ مُبهم