منِ مُبـــهم

به نام خداوند بخشنده ی مهربان

خانوم مُبهم هستم.💙

دوست دارم تنها باشم...

طبقه بندی موضوعی

حکمت آن روز برفی

چهارشنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۵، ۰۴:۲۹ ب.ظ



   "سال 1363هشتپر "


میگفت :من آن شب کشیک داشتم ساعت 4 صبح بود سر جایم دراز کشیده بودم ،برف سنگینی می بارید ،

صدای واق واق سگها توجه ام را جلب کرد تا به کوچه اداره بروم هر چه نزدیکتر میشدم.

صدای نوزادی که گریه میکند را میشنیدم.

نزدیک تر که شدم نبش خیابان نوزادی که در پتو پیچیده شده  پیدا کردم.

بغلش کردم ودوان دوان به اتاقم برگشتم ،دستهایش یخ زده بود وصورتش وبینی ش از سردی زیاد قرمز شده بود.

بخاری برقی را زیر تخت گذاشتم وکودک را با پتو گرم کردم.

فردا صبح آن را بیمارستان بردم تا حال عمومی اش چک شود.

به همسر عقد کرده ام زنگ زدم وماجرا را برایش تعریف کردم وگفتم : می خواهم بزرگش کنم...

اما او مخالف بود ومیگفت :پشت سرت حرف در می آورند و...

اما برایم مهم نبود دلم به حال نوزاد می سوخت شاید حکمتی دارد که من پیدایش کردم.

دکتر عمومی را می شناختم ،برایش گفتم که پیدایش کردم.

او هم پیشنهاد داد تا دخترک را به او بدهم چون فرزندی ندارد.

نگاهی به دخترکی که در بغلم بود کردم ،مردد بودم اما دخترک در کنار اوخوشبخت تر میشد ، تا منی که یک کارمند ساده ام و همسر ام هم اصلا راضی نبود...

دخترک را به او سپردم ،تا کارهای قانونیش را انجام بدهد...




در سالهای بعدی که مادرم هم به به هشتپر رفته بود میگفت :هر از گاهی با پدرت به آن دختر سر میزدیم. 

وآن دختر بدون آنکه از قضیه خبر دار داشته باشد دوان دوان به سمت پدرت می آمد وبوسش میکرد.

در 4سالگی از آن شهر رفتند وپدرم هیچ وقت او را ندید...

وبعد آن هم به خوزستان منتقل شد.

گذشت وگذشت

تا اینکه ما به رشت آمدیم ویکی از دوستان قدیمی پدرم خبر دکتر شدن آن دختر را به پدرم داد...

و آن روز ،حکمت قرار گرفتن آن دختر در زندگیش برایش روشن شد.






+دیروز بعد شنیدن خبر کودک گم شده این خاطره از پدرم برایمان زنده شد ،خواستم بگم ما حکمت خیلی چیزها رو نمی دونیم...

  • ۹۵/۱۰/۱۵
  • منِ مُبهم