منِ مُبـــهم

به نام خداوند بخشنده ی مهربان

خانوم مُبهم هستم.💙

کُپی باذکر منبع مانعی ندارد...


طبقه بندی موضوعی

دی ماه،ماه عذاب وجدان

شنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۵، ۰۲:۲۰ ب.ظ


در زندگی مان افراد زیادی می آیند ومی روند ،گاهی تو هم میتوانی تاثیر بگذاری وخواسته وناخواسته شخصی را نجات بدهی . از منافع هایت چشم پوشی کنی و با جدیت ومحکم از خرد شدن دیگران جلوگیری کنی ،متاسفانه من در یک برهه ی زمانی سخت سر مساله ای نماندم...


دقیقا ترم آخر کارشناسی بود.

با استادی کلاس داشتیم که ترم بالایی ها تعریفش را می کردند.

 استادی که جوان بود واختلاف سنی زیادی با نداشت و از قدرت کاریزما برخوردار بود.

استادی مرتب وهمیشه اصلاح کرده وشیک بود.

استادی که خیلی با ادب بود .

از آن استادهایی که وقتی سوال می پرسی باصبر جوابت را می دهند.

از آن استادهایی که دوست داری درسش را بخوانی.

 استادی که کارش را بلد بود وپر از اطلاعات ،اصلا از درسش خسته نمیشدیم، از استادهایی که حد وحدودش را رعایت میکرد.استاد مهدوی آنقدر دوست داشتنی بود که تمام بچه ها فیس بوکش را فالو کردند وهر سوالی بود می پرسیدند.


 

گذشت وگذشت تا به آذر ماه رسیدیم.

 ته دانشگاه زیر درختها نشسته بودیم .

من وسارا وسپیده ومریم،اکیپ چهارنفره مان

سارا خیلی دستپاچه بود .

گفت:یک چیزی بهتون میگم بین خودمون چهارتا بمونه.

گفتیم : بگو چه شده ؟؟؟

.گفت :از استاد مهدوی سوالی پرسیدم نتم قطع و وصل میشد استاد شماره اش را به من داد.وگفت ازپیام سوالت را بپرس.

سوالهایم را پرسیدم هر از گاهی به هم پیام می دادیم  وبعد چند روز استاد با شک وترس از من خواسته تا باهم آشنا شویم ،ودر صورت تمایل شماره پدرم را میخواست....حالا بعد این چند روز رابطه اش جدی تر شده.


همه ما شوکه شده بودیم ، استاد ریسک خیلی وحشتناکی کرده بود .

 پیامهایش را برایمان خواند پیامهای مودبانه اما عاشقانه.

به اُستاد شک کرده بودیم شاید باهمه بچه ها اینطورست.معمولا دانشجویان شماره ی استاد ها را داشتند

به بهانه سوال کردن از استاد ،از بچه ها سوال می پرسیدیم ،که چه کسی شماره اُستاد را دارد اما هیچکس حتی پسرها هم شماره اش را نداشتند...

سارا واقعا هول شده بود چون نامزد داشت وقرار بود بعد دوران کارشناسی ازدواج کنند..واقعا مانده بود.

من که نظرم این بود که به استاد بگوید وخلاص اما اصراری نکردم ...

 بچه ها فکرهای شومی کردند آنها گفتند:بعد اینکه در سایت نمره هایمان را دیدیم همه چیز را بگو.

اما سارا دو دل بود...اما چیزی به استاد نگفت.

کنفرانس ما در آخرهای ترم بود .در کلاس اصلا استاد به گروه چهار نفره ما نگاه نمیکرد ، سارا هم نگاهش نمیکرد وفقط می لرزید .

کنفرانس شروع شد وما کنفرانس را شروع کردیم با هر توضیحی استاد میان کلاممان می افتاد وخودش هم توضیح می داد ،اصلا نگذاشت سختی کنفرانس را بچشیم وسریع بحث را خودش جمع میکرد.

این اولین فداکاری استاد مهدوی بود.....

رابطه ها ادامه داشت تا به امتحان دی نزدیک شدیم یکی از همین روزها بود که

امتحانش شروع شد ما  امتحانش را بلد بودیم اما استاد سر ما چهارتا حاضر میشد وخودش نگاه میکرد ومیگفت :با دقت بیشتر بنویس ....


امتحان تمام شد .استاد آنقدر هول  بی سیاست وعاشق بود که همان شب نمره ها را در سایت گذاشت وطبق معمول ما نمره های خوبی گرفتیم...


در امتحان بعدی سارا گفت :که همه چیز را کم کم به استاد گفتم او هم خیلی خونسردانه راهنماییم کرد.

وقضیه راتمام کردم...به همین راحتیییی

.

.

.


بعد آن قضیه هیچ کس ردی از استاد مهدوی در فیسبوک ندید...

محو شده بود...


ترم بعدی برای گرفتن مدرکم  استاد را دیدم ،مرا شناخت سلامی کردم ومثل همیشه جوابم را داد و از کنارم گذشت...

از پشت نگاهش می کردم اما استاد دیگر مثل سابق نبود دیگر آراسته نبود بشاش نبود وبا کلی ریش اصلاح نکرده از من دور تر ودور تر میشد ...






  • ۹۵/۱۰/۱۱
  • منِ مُبهم